|
دیر کردی و سحر بیدار است "سیاوش کسرایی"
برای رسیدن ، چه راهی بریدم "قیصر امین پور"
تو هجوم خاطراتی که تو ذهنم موندگاره تلخه و یه لحظه من رو نمیخواد آروم بزاره هی میخوام روح یخیمو پاک کنم از خاطراتم اما باز کابوس شبهام میگه تا ابد باهاتم وقتی که برای دردام نمیبینم جون پناهی وقتی روح عاصی من گم شده توی سیاهی خودمو با این همه درد میسپرم به دست گریه میبینم پی منن باز غصه هام سایه به سایه میون این همه وحشت توی گرداب سیاهی همه عشق من تو هستی ، تو رهام کن از تباهی کمکم کن که بتونم دنیامو از نو بسازم خاک کنم گذشته هامو به غمام دیگه نبازم
آسمان تعطیل است "قیصر امین پور"
من ندانم که کیم *** در جستجوی انصاف
زندگی مثل جادهای پر پیچ و خمی هستش که تویه هر پیچش ممکن شخص جدیدی وارد زندگی آدم بشه (مونث و مذکر بودنش اصلا مهم نیست)، ممکن همیشگی و ماندگار باشن یا رهگذری باشن همپا تا پیچ بعدی. هر کدوم از اینها می تونن تاثیرات مثبت و منفی زیادی تویه زندگی ما بزارن می تونن چالشها و سختیهای راه رو واسه ما زیاد و یا کم کنن. و هیچ وقت هیچ کدومشون فراموش نمیشن شاید با گذر زمان و غبار آلود شدن کمرنگ بشن ولی با قرار گرفتن تو شرایط و مکانهای مشابه خاطرات گذشته زنده می شن و می تونن باعث انرژی مضاعف یا افسردگی شدید بشن. نوع آدمها مهم نیست مهم تاثیرات اونهاست خوبیها و بدیها، دروغها و صداقتها، دوست داشتنها و ... و بدترین حالتش اینکه همه اینها رو تویه یه نفر پیدا کنی اون موقع هستش که هیچ وقت زنده شدن خاطراتش به آدم لذت نمیده و باعث تسکین و آرامش نمی شه ....
و زمین به مقصدی که نمی خواست رفته است! من این سو تو آن سو، نسیمی کاش! جهان بامی ست که یکی در فراز و یکی در فرود نگاهی کاش! دنیا خانه ای ست در کوچه ای بی نسیم و بی نگاه بی پنجره ای از لبخند. و ما خانه به خانه می گذریم با قلب هایی در مشت. مبادا مرگ نام ها را دریابد.
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ديگه هيچ عشقي رو قبول ندارم
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
پس از لحظه های دراز پس از لحظه های دراز پس از لحظه های دارز
باغ باران خورده مي نوشيد نور لرزشي در سبزه هاي تر دويد : او به باغ آمد ، درونش تابناك ، سايه اش در زير و بم ها ناپديد *** شاخه خم مي شد به راهش مست بار . او فراتر از جهان برگ و بر . باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز . او ، درونش سبزتر ، سرشارتر. *** در سر راهش درختي جان گرفت . ميوه اش همزاد همرنگ هراس . پرتويي افتاد و در پنهان او : ديده بود آن را به خوابي ناشناس . *** در جنون چيدن از خود دور شد . دست او لرزيد ، ترسيد از درخت . شور چيدن ترس را از ريشه كند : دست آمد : ميوه را چيد از درخت .
دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد . لب هاي جويبار لبريز موج زمزمه در بستر سپيد . در هم دويده سايه و روشن . لغزان ميان خرمن دوده شبتاب مي فروزد در آذر سپيد . همپاي رقص نازك ني زار مرداب مي گشايد چشم تر سپيد . خطي ز نور روي سياهي است : گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد . ديوار سايه ها شده ويران . دست نگاه در افق دور كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
دیروز آخر پاییز بودامروز اول زمستان چشم به هم میزنیم و لحظه های مان می گذرد، در حسرت شادی بی پایان
وقتی نیازی را می بینی و میدانی که از عهده بر طرف کردنش بر می آیی ، آستینت را بالا بزن مگذار آدم ها با مطرح کردن نیازشان
من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه، مهرم نور دشت سجاده ی من من، وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست همه ذات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی میخوانم که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرد من نمازمرا ،پی (( تکبیره الحرام))علف می خوانم پی قامت ، موج کعبه برلب آب کعبه ام زیر اقاقی هاست کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر ((حجرالا سود)) من روشنی باغچه است
|
About
سلام
Home
|