تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

مطالب مورد علاقه ی من

چای با طعم خدا :

این سماور جوش است ، پس چرا می گفتی

دیگر آن خاموش است؟

باز لبخند بزن

قوری قلبت را ، زودتر بند بزن

توی آن، مهربانی دم کن


بعد بگذار که آرام آرام


چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن


دست هایت ، سینی نقره نور


اشک هایم ، استکان های بلور


کاش استکان های مرا ، توی سینی خودت می چیدی


کاشکی اشک مرا میدیدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده ست.


چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده است، از دلت تا همه جا


پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت13:38توسط سونیا | |

 

دیر کردی و سحر بیدار است
با من شب زده برخاستنت را پویان
دیر کردی و سحر
قامت افراخته در مقدم روز
 مژده آورده سپیدی را تا خانه تو
 خسته جان آمده از راه دراز
گوش خوابانده به آوای تو باز
بر نمی اید از بام آوا
آتشین بال نمی اندازد سایه به ما
سرخ کاکل دگر امروز ندارد غوغا
آه افسوس
زیر دیوار سحرگاهی خفته است خروس

"سیاوش کسرایی"
  

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت13:37توسط سونیا | |

 

برای رسیدن ، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم
  

"قیصر امین پور"

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت13:35توسط سونیا | |

تو هجوم خاطراتی که تو ذهنم موندگاره

تلخه و یه لحظه من رو نمیخواد آروم بزاره

هی میخوام روح یخیمو پاک کنم از خاطراتم

اما باز کابوس شبهام میگه تا ابد باهاتم

وقتی که برای دردام نمیبینم جون پناهی

وقتی روح عاصی من گم شده توی سیاهی

خودمو با این همه درد میسپرم به دست گریه

میبینم پی منن باز غصه هام سایه به سایه

میون این همه وحشت توی گرداب سیاهی

همه عشق من تو هستی ، تو رهام کن از تباهی

کمکم کن که بتونم دنیامو از نو بسازم

خاک کنم گذشته هامو به غمام دیگه نبازم

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت14:11توسط سونیا | |

آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
...
...
...
آبروی ده ما را بردند !

"قیصر امین پور"

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت8:53توسط سونیا | |

 من ندانم که کیم
من فقط می دانم
 که تویی
شاه بیت غزل زندگیم

***

در جستجوی انصاف
 تا پشت کوه قاف
 سفر کردم
معدوم بود
آنچه گمان کردم
مکتوم مانده است
 اما مروت این گهر نایاب
یالامحاله
 کمیاب
 در هر کتاب
گر چه کتابی نیست
 منسوخ گشته بود
و کاخ عدل
 از جور بانیان ستم کوخ گشته بود
ایمان مگر به معجزه می ماند
ورنه به روی هیچ جز هیچ
 هیچ بنایی را
بنیان نمی توان کرد
این معجزه ست معجزه ایمان
 که ایمان را
با صد هزار ترفند
 ویران نمی توان کرد

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت8:38توسط سونیا | |

 

زندگی مثل جاده‌ای پر پیچ و خمی هستش که تویه هر پیچش ممکن شخص جدیدی وارد زندگی آدم بشه (مونث و مذکر بودنش اصلا مهم نیست)، ممکن همیشگی و ماندگار باشن یا رهگذری باشن همپا تا پیچ بعدی. هر کدوم از اینها می تونن تاثیرات مثبت و منفی زیادی تویه زندگی ما بزارن می تونن چالشها و سختیهای راه رو واسه ما زیاد و یا کم کنن. و هیچ وقت هیچ کدومشون فراموش نمی‌شن شاید با گذر زمان و غبار آلود شدن کمرنگ بشن ولی با قرار گرفتن تو شرایط و مکانهای مشابه خاطرات گذشته زنده می شن و می تونن باعث انرژی مضاعف یا افسردگی شدید بشن. نوع آدمها مهم نیست مهم تاثیرات اونهاست خوبیها و بدیها، دروغها و صداقتها، دوست داشتنها و ... و بدترین حالتش اینکه همه اینها رو تویه یه نفر پیدا کنی اون موقع هستش که هیچ وقت زنده شدن خاطراتش به آدم لذت نمی‌ده و باعث تسکین و آرامش نمی شه ....

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت8:34توسط سونیا | |


از بنفش ِ گلبرگهایِ لطیفِ باغ ِاحساست

برگی کنده ام به یادگار

بویی برده ام به هزارتووی سینه ی بی قرار

سبزی ِ برگهای نوی ِ بهاری را

با سر انگشتانِ نرم نسیم

فرستاده ام برای روزهای سخت و ناگوار

بگشای در

که قطار خاطرات

از سنگفرشِ حیاط ِمصفایِ دلت در حال گذر است

  دستهای پیچک رویا

هِی می پیچد و می پیچد و بالا می رود

از داربستهایی که انگار پایه ی آن ها را

بر اعماق دریای طوفانیِ وجودم کوبیده ای.

همیشه در انتهای جاده

بین آخرین منظر اسمان و نقطه ی بی انتهای رفتن

رد پای بودنت را می بینم

و شایدی به شاید های دیگر اضافه می کنم.
 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت11:25توسط سونیا | |

و زمین به مقصدی که نمی خواست رفته است!

زمین کوچه ای ست

من این سو

تو آن سو،

           نسیمی کاش!

جهان بامی ست

که یکی در فراز و

یکی در فرود

            نگاهی کاش!

دنیا خانه ای ست

در کوچه ای بی نسیم و بی نگاه

                  بی پنجره ای از لبخند.

و ما خانه به خانه

می گذریم

با قلب هایی در مشت.

مبادا مرگ

         نام ها را دریابد.

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت11:23توسط سونیا | |

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل

واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري

از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذيانه خنده‌هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي‌دوم،
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد، اي فرياد ! اي فرياد

واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت22:0توسط سونیا | |

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو برويد، يا نرويد، هر چه در هر كجا كه خواهد
يا نمي خواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
 جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت21:59توسط سونیا | |

ديگه هيچ عشقي رو قبول ندارم
شايد همه فكر كنن خيلي بدبينانست ولي
ولي شما نبوديد كه حرفاش رو بشنويد و رفتارش رو ببينيد
منو از سنگ تبديل به خاك نرم كرد و بعدشم به باد داد ... هنوزم باورم نميشه

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت21:57توسط سونیا | |

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
دیگر حتی به امید تو نیز نخواهم بود   قاصدک

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت21:56توسط سونیا | |


پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند.
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز
سایه ی دستی روی وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بیدارم کرد.
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم.
که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که براه افتادم

پس از لحظه های دارز
یک لحظه گذشت:
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت21:37توسط سونیا | |

باغ باران خورده مي نوشيد نور

لرزشي در سبزه هاي تر دويد :

او به باغ آمد ، درونش تابناك ،

سايه اش در زير و بم ها ناپديد

***

شاخه خم مي شد به راهش مست بار .

او فراتر از جهان برگ و بر .

باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز .

او ، درونش سبزتر ، سرشارتر.

***

در سر راهش درختي جان گرفت .

ميوه اش همزاد همرنگ هراس .

پرتويي افتاد و در پنهان او :

ديده بود آن را به خوابي ناشناس .

***

در جنون چيدن از خود دور شد .

دست او لرزيد ، ترسيد از درخت .

شور چيدن ترس را از ريشه كند :

دست آمد : ميوه را چيد از درخت .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت9:47توسط سونیا | |

 دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

 

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد .

 

در هم دويده سايه و روشن .

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد .

 

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد .

 

خطي ز نور روي سياهي است :

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد .

 

ديوار سايه ها شده ويران .

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت9:46توسط سونیا | |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است ...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت10:5توسط سونیا | |

 

دیروز آخر پاییز بودامروز اول زمستان

چشم به هم میزنیم و

لحظه های مان می گذرد،

در حسرت شادی بی پایان

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت13:4توسط سونیا | |

 

وقتی نیازی را می بینی

و میدانی که از عهده بر طرف کردنش بر می آیی ،

آستینت را بالا بزن

مگذار آدم ها

با مطرح کردن نیازشان

شرمنده تو شوند

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت13:3توسط سونیا | |

 

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور

دشت سجاده ی من

من، وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی میخوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرد

من نمازمرا ،پی (( تکبیره الحرام))علف می خوانم

پی قامت ، موج

کعبه برلب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر

((حجرالا سود)) من روشنی باغچه است

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت13:2توسط سونیا | |