تبليغاتX
***دختروخدا***

***دختروخدا***

براي اينكه توو اين دنياي كثيف ، تنت بوي تعفن نگيره يا توام آشغال باش يا بسوز و دود شو ..

خداوندا.....

                    کفرنمی گوییم.پریشانم چه می خواهی توازجانم

                                  مرابی انکه خودخواهم .اسیرزندگی کردی

خداوندا.....

              تومسئولی.....

خداوندا

                   تومی دانی که انسان بودن وماندن چه دشواراست

                            چه رنجی می کشد انسان که انسان است

                                     وازاحساس سرشاراست....

خداوندا.......

                      اگرروزی بشرگردی زحال ماخبرگردی

                               زمین واسمان راکفرمی گویی

                                                                            نمی گویی؟!!

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت8:22توسط سونیا | |

ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راه اند

پا به پایت می آیند آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر می برد

اما کافی ست تا اندک بادی بوزد یا موجی برخیزد تا برای همیشه رد پایت از حافظه ضعیفشان پاک شود

من از نسل ماسه نیستم

از نسل صدفم

صدفهایی که پاس اقامتی یک روزه

تا دنیا دنیاست صدای پای دریا را برای هر گوش شنوائی زمزمه می کنند.

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت8:3توسط سونیا | |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را


+نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت23:35توسط سونیا | |

خداحافظ گل نازم، کاشکی مهربون نبودی

میدونم سخته جدایی، آخه عادت کرده بودی

بعده من خودم میدونم سقف زندگیت خرابه

اگر غیر اینه عشقم ،چرا چشمات خیسه آبه؟

سرتو بزار رو شونم، عاشقونه بغلم کن یا ازم بخواه بمونم

چرا شونه هات میلرزه، مگه سردته گله من

اگر میگی خوبه خوبی، چرا خیسه شونه من

تو اصلا بگو ببینم ؟!چرا ساکتی نمیری

مگه تو نخواستی ازمن قول موندنو بگیری

توی لحظه های رفتن ،سرتو بزار رو شونم

میخوام دل بکنم ازتو، یه کاری بکن نتونم

یه کاری بکن که دیگه، حرف رفتنم نیارم

بزار اشکاتم بباره ، که حسابی کم بیارم

هی توی چشام نگاه کن ،که منم اشکی بریزم

هی ازم بخواه بمونم حس خوبیه عزیزم...

+نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت9:32توسط سونیا | |

مثل یک کابوس مارا به رویا می بری
پشت ردت تا کجا ما را به هر جا می بری
باز هم دعوت به طوفان کن مرا اما بدان
من دلم دریاست دریا را به دریا می بری
من شبیه یوسفم راه سقوطم چاه نیست
چون بیاندازی مرا در چاه بالا می بری
دلم خوشم گر دل به غیر از من به هر کس باختی
بردنی ها را فقط از سینه ما می بری
با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود
ماتم از اینکه پس از یک عمر حالا می بری
مثل یک کابوس مارا به رویا می بری
پشت ردت تا کجا ما را به هر جا می بری

+نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت8:51توسط سونیا | |

سلام به همه

ببخشید که این مدت نبودم وبم خراب بود

ازهمه معذرت میخوام

ولی از بعضی ها انتظار نداشتم که درموردم فکربدبکنند

ولی بازم معذرت


+نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت14:35توسط سونیا | |

آرایشم را غلیظ تر می کنم چشمانم را سیاهتر

سرخیشان را چگونه پنهان کنم؟

لباس تنگ تری می پوشم با کفش هایی بلندتر

خمودگیم را چه کنم؟

لب هایم را قرمزتر می کنم موهایم را پریشان تر

آشفتگی ام را چه کنم؟

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت18:59توسط سونیا | |

تو دنیای منی اما...

 به دنیا اعتمادی نیست...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت18:57توسط سونیا | |

خط خطی

چقدر سخت است، بخاطر كسي كه دوستش داري، همه چيزت را از سر راهت خط بزني و روزي بفهمي كه خودت درون ليستي جا داشتي كه او بخاطر ديگري خطت زده . . .

 

حوا

هیچکس نفهمید!!!

شاید شیطان، عاشق حوا بود که بر آدم سجده نکرد . . .

 

ساعت شنی

چندي‌ست در نبودنت به ساعت شني مي‌نگرم!

يك صحرا گذشته است . . .

 

خنده

من اگر مي‌خندم، تنها به اجبار عكاس است!

و گرنه من كجا، خنده كجا؟!

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت18:54توسط سونیا | |

خوشبختی ام را گم گرده ام
توی کوله پشتی دوران 17 سالگی
لای کتابهای نخوانده دبیرستان
کنار باجه تلفنی که مهربانتر از هر همراه اول و آخری بود
و تمام کسانش در دسترس
و شاید پشت نگاه تو که یادم نیست در کدام اصلی یا فرعی گمت کردم
اصلا چه فرقی میکند !!؟
بازی کسل کننده ایست خوشبختی
میخواهم از اینجا تا تمام زندگیم را آدامس بجوم
و گاهی پوزخند به هر آنچه که شما خوشبختی می نامیدش...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت8:56توسط سونیا | |

امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چيز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چيز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم .... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! "فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت11:31توسط سونیا | |

آری نفرین٫

نفرین بر آنهایی که اشک یتیم را که می توان در این اشک "کعبه"را دید جاری می کنند...

نفرین برآنهایی که حق را پایمال می کنندوباطل را علم...

نفرین بر آنهایی که می لرزانند دل آدم های پاک وخالص را...

نفرین بر افرادی که می بینند ومی شنوند اما در جایگاه رفیع عدالت هم کور میشوند وهم کر....

نفرین بر خاری که در پای عزیزی می نشیند می گریاند چشم آن عزیز را...

نفرین بر ابر سیاه کینه ونفرت که نمی گذارد آفتاب محبت و وفا بر ما بتابد...

نفرین بر صیادی که بال پرستوها را می چیند و آن ها را از جفتشان دور می کند....

نفرین بر قلمی که به ناحق بر روی کاغذ سفید به رشته تحریر در می آید...

نفرین بر عابری که ساقه ی نازک عاطفه را می شکند...

نفرین بر بزم های عیش و نوش کنار هزار خانه ی بی چراغ...

نفرین بر آنهایی که احساس پاک و بی آلایش دیگران را به بازیچه می گیرند...

نفرین بر فرزندان ناخلفی که اشک مادر و آه پدر را در می آورند...

نفرین بر صدایی که به ناحق در آید و نفرین بر سکوتی که به ناحق به وجود آید...

نفرین بر قضاوت هایی که در محکمه ی عدالت٫عدالت را به دار وسلابه میکشند...

نفرین به دریا٫قاتلی که هیچ گاه محکوم نمیشود واز ما می گیرد عزیزانمان را...

نفرین به قاتلانی که قتل هایشان بی آواز وبی صداست...

نفرین بر تمام لحظه های وداع٫لحظه هایی که جدا می کنند عاشق رااز معشوق...

ونفرین به شب غربت٫

به راه های بی برگشت٫

به آسمان های بی ستاره

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت9:28توسط سونیا | |


نامت چه بود؟آدم

فرزند؟من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟بهشت پاك

اینك محل سكونت؟زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟امانت است

قدت؟روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟خدا

نام وكیل ؟آن هم خدا

جرمت؟یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟همین
!!!!
حكمت؟تبعید در زمین

همدست در گناه؟حوای آشنا

ترسیده ای؟كمی

ز چه؟كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟بلی

كه؟گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟دیگر گلایه نه؟، ولی...

ولی چه ؟حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟زیاد

برای كه؟تنها خدا

آورده ای سند؟بلی

چه ؟دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟ بلی

چه كسی ؟ تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت9:26توسط سونیا | |

یک روز عشق و دیوونگی و فوضولی قایم موشک بازی میکردن .

عشق پشت بوته ی گل سرخ قایم شده بود که فوضولی جای عشق رو به دیوونگی لو می ده

دیوونگی یه شاخه فرو کرد تو بوته ی گل سرخ و عشق کور شد

از اون روز دیوونگی شد عصای دست عشق

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت10:4توسط سونیا | |

من خدایی دارم، که در این نزدیکی هاست نه در آن بالاها مهربان، خوب، قشنگ چهره اش نورانیست گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد او مرا می خواند، او مرا می خواهد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت10:3توسط سونیا | |

در زدي ...

مادرم در رو باز كرد ...

خواهرم هم بود ...

نشستي پيششون ...

مادرم گفت : پسرمن هنوز چند سالي كار داره ... يك ترم دانشگاهش مونده ... دو سال سربازي داره ... چند سال سختي داره !

تو چشاي مادرم نگاه كردي ...

گفتي : من دوستش دارم ... با همه چي مي سازم

سه ماه بعد...

من وكيلم ؟

گفتي : بله

دو سال بعد

درسم تموم شد ...

سربازي هم رفتم ...

خونه گرفتيم (خانوادم خيلي كمك كردند ) ...

دنبال كار گشتم ...

چند بار كارم رو عوض كردم تا بلاخره يك كا ر خوب گرفتم ...

مديرتوليد يك كارخانه شدم

تو دوست داشتي راحت تر زندگي كني !

خونه بهتر ... ماشين ... امكانات بيشتر .

بيشتر كار كردم ...بيشتر ... بيشتر

خسته مي شدم ... براي همين كمتر تفريح مي كرديم ...

تو راضي نبودي ...

مي گفتي اينقدر كار مي كني نمي تونيم تفريح كنيم !

يك سال بعد

چرا خواهرم اينا ماشينشونو عوض كردند ... ما هنوز يك ماشين قراضه هم نداريم ؟

چرا بابات اون خونشو تو ... نمي ده به ما ؟

چرا من هروقت يه چيزي مي خوام پول كم دارم ؟

يك سال بعدش

خونه رو داريم عوض مي كنيم ... مي ريم خونه پدرم كه قبلا اجاره داده بود !

برات موبايل خريدم ... كادوي تولد !

مي خوام يك ماشين قسطي هم بردارم ... هرچي باشه تو كارم جا اوفتادم !

چند ماه آخر

گفتي : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ...

تو اصلا به احساسات من اهميت نمي دي !

يكسال پيش هم بهت گفتم ...

من براي اين زندگي خيلي تلاش كردم ....

هيچكس هم نفهميد ... براي من همه چي تموم شدس !

گفتم : تو چون از خانوادت دوري احساس دلتنگي مي كني ...

برو پيش مادرت اينا ... بهتر شدي برگرد ...

دو ماه موندي اونجا ( مادرم مدام به من سرمي زد )

برگشتي...

در زدي ...

مادرم دررو باز كرد ...

خواهرم پيشش بود ...

تو چشاي مادرم نگاه كردي و گفتي : من از شوهرم متنفرم ...

مادرم : سكوت

خواهرم : چرا

تو : به احساسات من اهميت نمي ده ؟

خواهرم : خيانت كرده ؟ خسيس بوده ؟ تنبل بوده ؟ بددهن بوده ؟ دروغ گفته ؟

تو : سكوت ...

تو : من براي همه چي تموم شدس !

مادرم : پس برو

ازسركاربرمي گردم ...

مادرم دررو باز مي كنه ...

خواهرم برام چائي مي ياره ...

پدرم كنارم مي شينه ...

مادرم هم كنارم مي شينه ...

تو چشاش نگاه مي كنم ...

ميگم : تنها شدم

ميگه : تنهات نمي ذاريم...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت12:20توسط سونیا | |

سلاممممممممم

همه دوستام گفتن چرا وبت غمگینه اینقد تصمیم گرفتم وبمو شاد کنم

بچه ها بهم کمک میکنینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

اگه کمک میکنین پس یا علی

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت11:51توسط سونیا | |

 نمیدونم این روزا در چه حالیه نمیدونم خوبه حالش یانه خدایش هیچ نمیدونم از حال و روز خودم...

فقط     میدونم عشقم دیگه رفت برا همیشه   گفته اگه من نباشم زندگیش راحته پس من رفتم تا راحت باشه

بااینکه دلمو شکست و رفت تنهام گذاشتو رفت اما بااینکه خیلی برام سخته از زندگیش رفتم بیرون تا راحت باشه اون راحت باشه منم راحتم اون خوش باشه منم خوشم...

یه روز یکی ازم پرسیداگه بگرده قبولش میکنی؟اولش گفتم اره بعدش گفتم اگه منو میخواست نمیرفت که بخواد برگرده

الان عشقم دستش تو دست یکی دیگه هست یکی دیگه دوست داره

بچه فقط یه خواهش دارم

براخوشبختیش دعاکنین چون اگه اون خوشبخت باشه منم خوشبختم

من باخاطراتش زندگی میکنم خوشحالم که نمیتونه اینو از بگیره بچه دعا برا عشقم یادتون نره

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت22:46توسط سونیا | |

  حضورت درقلبم مثل نفس کشیدن


    است...


             ارام بی صدا اما همیشگی

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت20:1توسط سونیا | |

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام


    میکرد بهم چی گفت؟؟


        {جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه


               غصه بخوری من همه جا باهاتم.توتنهانیستی .


               توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،قلب میزارم


                   که جابدی،اشک میدم که همراهیت کنه ومرگ



                    که بدونی برمیگردی پیش خودم.....!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت19:58توسط سونیا | |